حكيم ابوالقاسم فردوسى
1242
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بخرّاد برزين جهاندار گفت * كه اين نيست بر مرد دانا نهفت مرا خسرو از خويش و پيوند بيش * ز جان سخن گوى دارمش پيش سليح است و هم گنج و هم لشكرست * شما را ببين تا چه اندر خورست اگر ديده خواهى ندارم دريغ * كه ديده به از گنج دينار و تيغ [ پاسخ نامهء خسرو از قيصر ] دبير جهان ديده را پيش خواند * بران پيشگاه بزرگى نشاند بفرمود تا نامه پاسخ نوشت * بياراست چون مرغزار بهشت ز بس بند و پيوند و نيكو سخن * از ان روز تا روزگار كهن چو گشت از نوشتن نويسنده سير * نگه كرد قيصر سوارى دلير سخن گوى و روشن دل و يادگير * خردمند و گويا و گرد و دبير به دو گفت رو پيش خسرو بگوى * كه اى شاه بينا دل و راه جوى مرا هم سليحست و هم زر بگنج * نياورد بايد كسى را برنج و گر نيستيمان ز هر كشورى * درم خواستيمى ز هر مهترى بدان تا تو از روم با كام خويش * بايران گذشتى بآرام خويش مباش اندرين بوم تيره روان * چنين است كردار چرخ روان كه گاهى پناهست و گاهى گزند * گهى با زيانيم و گه سودمند كنون تا سليح و سپاه و درم * فراز آورم تو نباشى دژم بر خسرو آمد فرستاده مرد * سخنهاى قيصر همه ياد كرد [ گفتگوى قيصر با فيلسوفان ] ز بيگانه قيصر بپرداخت جاى * پر انديشه بنشست با رهنماى بموبد چنين گفت كاين داد خواه * ز گيتى گرفتست ما را پناه بسازيم تا او بنيرو شود * و زان كهتر بد بىآهو شود بقيصر چنين گفت پس رهنماى * كه از فيلسوفان پاكيزه راى ببايد تنى چند بيدار دل * كه بندد با ما بدين كار دل فرستاد كس قيصر نامدار * برفتند زان فيلسوفان چهار جوانان و پيران رومى نژاد * سخنهاى ديرينه كردند ياد كه ما تا سكندر بشد زين جهان * ز ايرانيانيم خسته نهان ز بس غارت و جنگ و آويختن * همان بىگنه خيره خون ريختن كنون پاك يزدان ز كردار بد * بپيش اندر آوردشان كار بد يكى خامشى برگزين از ميان * چو شد كندرو بخت ساسانيان اگر خسرو آن خسروانى كلاه * بدست آورد سر بر آرد به ماه هم اندر زمان باژ خواهد ز روم * به پا اندر آرد همه مرز و بوم گرين در خورد با خرد ياد دار * سخنهاى ايرانيان باد دار از يشان چو بشنيد قيصر سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن سوارى فرستاد نزديك شاه * يكى نامه بنوشت و بنمود راه ز گفتار بيدار دانندگان * سخنهاى ديرينه خوانندگان چو آمد بنزديك خسرو سوار * بگفت آنچ بشنيد با نامدار